سفارش تبلیغ
صبا

 

طنز شماره 597

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 98/2/20:: 3:43 عصر

درباره بازگشت دو شیر ایرانی بعد از 80سال!!

«پرسیکا» می‌آید همان سلطان جنگل‌های ایران که از بس اهمیت داشت روزگاری نقشه و نماد ایرانی بود و بر پشت، خورشید عالمتاب داشت و بر روی پرچم جا خوش کرده بود و در میان صلیب سرخ عیسویان و هلال‌احمر اعراب شیر و خورشید سرخ ایران تکتاز و خاص ایرانیان بود. القصه سلطان می‌آید اما این زبان‌دراز خدمت قبله عالم حیوانات عرض می‌کند: قربان آن یال و کوپالت و آن دم افراشته‌ات گردم بهتر است نیایی، اینجا خبری نیست. اینجا دیگر جنگلی وجود ندارد حیواناتش را هم آوردند در داخل شهر الان پفک و تخم آفتابگردان می‌خورند و به جای دوست و دشمن نشان آدم دوپای مغرور می‌دهند. شاید سلطان جنگل! شیر باشی اسمت هم کامران و ساکن لندن باشد قطعا مادر قبله عالم نفرین فرمودند که «الهی کامران، جژجگر بگیری ذلیل شوی کاسه چکنم چکنم دست بگیری» که قرار است موکب همایونی به ایران تشریف بیاورند و شما را ببرند باغ‌وحش همه برای دیدارتان بیایند و در اثر هجوم مردم پول و مال نصیب صاحب باغ‌وحش کنند ولی تو محتاج یک لقمه شکار از مال خودت باشی که ولی نعمتان با منت پرتاب کنند بعد هم پزش را بدهند گویند: ناشکری نکن اینجا امنیت داری ضمنا هویتت را بگیرند از کامران خان!! سپس یک اجنبیه‌ی ایرلندی بگذارند در حرمسرای همایونی تا جاسوسی قبله عالم جنگلیان را بکند دیر جنبیدی تو را هم جاسوس معرفی کنند لذا زبان‌دراز که روزی مثل آن‌جناب سلطانی دارای یال و کوپال و برو و بیایی همانند کامران داشت اما به نظر عده‌ای امروز در حد گربه زخمی پشم و پت ریخته لنگان و پای‌کشان سیلی‌خور بعضی از شغال‌‌صفت‌ها شده!! پس کامرانا! میا که تو را خوار کنند بمان در غربت، به موطن تو را شاهوار ندانند.

ارادتمند زبان‌دراز


طنز شماره 596

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 98/2/13:: 6:3 عصر

ملخ‌خوارگی و ماجرای بعضی از آقازاده‌ها!

وقتی جناب ملخ آن حشره خوش چشم و ابرو با دست و پاهای کشیده‌اش در عین ناز و کرشمه دسته جمعی و خانوادگی وارد جنوب ایران شدند مسئولان محلی و کشوری درحالی که چشمان شهلایشان را مالیده و خمیازه بلندی می‌کشیدند گفتند: سیل ملخ‌ها در راهند. وقتی مهمانان ناخوانده در حال خوردن و میل نمودن محصولات مابقی زمین‌های کشاورزی بودند که از هجوم سیل مصون مانده بود بعضی از مسئولان مذکور فرمودند با آمادگی کامل و به کمک تلمبه‌های دستی سمپاش، کشاورزان ملخ‌زده چنان سیلی به ملخ‌ها بزنیم که از جای خود بلند نشوند و در حالی که ملخ‌ها در حال زاد و ولد و تسخیر دایم اراضی و زمین‌ها بودند مسئولانمان گفتند: آمدند و خوردند و سوزاندند و ریشه‌کن نمودند ولی هشدار دادند ممکن است از سر شکم سیری و اینکه از ایران خوششان آمده تخم‌ریزی نمایند و برای همیشه در اینجا بمانند. در این حال یک روستایی بلازده با چهره آفتاب سوخته می‌گفت ملخ‌خوارگی برای ما عادی است. اینها برای خارجی‌ها بلاست برای ما آشناست اگر اینها حشره‌اند ما ملخ‌های آدم‌نما هم دیده‌ایم که آمدند و خوردند و بردند و جای آن را سوزاندند اتفاقا تخم‌گذاری کرده که به بچه‌هاشان آقازاده هم می‌گویند. هیچ سم و امشی و سمپاشی هم بر روی آنها اثر نمی‌گذارد. گویا صاحبخانه باید بگذارد و برود البته به ملخ‌خوارگی آنها زمین‌خواری، کوه‌خواری، مال مردم‌خواری، جنگل‌خواری، مغز و اعصاب‌خواری و همه چیز خواری هم می‌گویند اما زبان‌دراز می‌گوید: ملخ‌ها چشم‌های درشت و سیاه قشنگ دارند حیوونک‌ها عزیزند اذیتشان نکنید.!!

زبان‌دراز


طنز شماره 595

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 98/2/6:: 1:33 عصر

ورود ملخ‌ها برای تکمیل کلکسیون بلا!!

مدتی است از همان اول خروسخوان صبح که پیچ رادیو را می‌گردانم و می‌گوید اینجا ایران است صدای جمهوری اسلامی ایران و بعد سلام و صبح به خیر چون بنده هم جزو مردم عزیز هستم عادت کرده‌ام یک خبر جانسوز را بشنوم و خبرهای بی‌اهمیتی نظیر گرانی و تورم و کمبود کالا و خشکسالی و عدم نظارت و سخن تفرقه‌انگیز دشمن شادکن تا خبرهای مهم تازه روز، ازجمله پس از شلیک توپ سال نو و خواندن حول حالنا الی احسن الحال خبر نزول رحمت الهی شادمان کرد اما آمدن سیل و زلزله و احتمال فرو بلعیده شدن توسط زمین گوش دلمان را بدجوری نواخت!! البته که برای بنده بلازده و بلا دیده ایرانی عادی است و اگر بلایا برای همه لات است برای زبان‌دراز شکلات است (عین برخورد و گفته بعضی از مدیران و مسئولان حرف زدم) زیرا کم‌کم بلایا برای حقیر عادی شده است. همین صبح پنجشنبه خبر آمدن دسته جمعی مهمانان ناخوانده از شبه جزیره عربستان را شنیدم که ناخودآگاه و ناگهانی باصدای بلند گفتم: ملخ دیگر کم داشتیم زبان‌دراززاده که تازه نرگس شهلایش باز شده و با زحمت، راه بیرون آمدن از زیر لحاف پاره‌ پاره راه را یافته بود بعد از سلام توام با خمیازه پرسید و گفت: پدر عزیزم این ملخ چه می‌کند؟ گفتم: دسته جمعی به مزارع آباد و سرسبز حمله می‌کنند، می‌خورند و ویران می‌کنند بدتر آنکه تخم‌ریزی هم می‌کنند و... زبان‌دراززاده اجازه نداد حرفم تمام شود گفت اینکه چیزی نیست تکراری و برای مردم عادی است... پاسخ دادم زبان‌دراززاده عزیزکم! به خواست پروردگار و کمک مردم و مسئولان با اتحاد و همدلی این مشکل هم حل خواهد شد و همگان روسفید می‌گردند.

زبان‌دراز


طنز شماره 594

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 98/1/30:: 1:28 عصر

چه خبر از گوسفندهای خارجی؟!!

خبر رسید بالاخره اقلام و بسته‌های تعادل و تنظیم بازار بزودی به ما هم می‌رسد البته مثل همیشه براساس حروف الفبا به عنوان آخرین استان نوبت یزد می‌شود. ازجمله این اقلام مژده رسیدن گوسفندان بلوند و چشم آبی رومانیایی دُمداری بود که لهجه و بع‌بع کردنشان «تومنی» دو ریال با نوع نایاب ایرانی «توفیر» می‌کند. براساس این خبر و وعده دولت به عیال گفتم: زود باش آشپزخانه را بازگشایی نما، تارهای عنکبوت را از وسایل پخت‌وپز دور کن که بزودی مزه آبگوشت خارجی هم می‌چشیم. همسر بانو هم چشم غره‌ای رفت و گفت: برفرض گوشت ارزان شد با نخود و پیاز دانه‌ای پانصد تومان چه می‌کنی؟ القصه از این گفتگوی خانوادگی چند ماه گذشت گوشت که ارزان نشد هیچ پیاز و گوجه و نخود هم به قیمت گوشت تنظیم بازار رسید!! فعلا من ساده‌لوح مانده‌ام و وعده دولت و عیال که روزی دوبار گوشت‌کوب را در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید: کو آن گوشت گوسفند و بلوند چشم آبی رومانیایی؟ راستی آن عده از مسئولان که مشغول بررسی سیل (در کوچه علی چپ!!) هستند شما خبری از گله‌های گوسفند خارجی موعود دارید؟ شاید اشتباهاً!! به جای گورخرها زنده‌گیری شده‌اند و در آغل‌های حراست و حفاظت شده نگهداری می‌شوند تا دُم آنها به مرور زمان ریخته و دنبه‌دار شوند که در این صورت آبگوشتش چرب و خوشمزه‌تر می‌شود!!. پس صبر می‌کنیم البته به شرط دوام آوردن و پایین نیاوردن گوشت‌کوب توسط عیال بر سر زبان‌داز حقیر سراپا تقصیر.

زبان‌دراز


طنز شماره 593

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 98/1/23:: 12:9 عصر

هر سنگی که می‌آید برای پای لنگی است

وقتی عکس جناب سید محمد بطحایی وزیر محترم آموزش‌وپرورش را با چکمه و تا کمر در آب دیدم اول در دل ایشان را تحسین کردم که بارک‌ا... گلی به گوشه جمالت، از مسئولان دیگر عقب نماندی. بعد از آن یاد ضرب‌المثل بالا افتادم چو سیل هم که بیاید پایین شهر و حاشیه‌نشین‌ها را هدف قرار می‌دهد و کاری به آقایان و آقازاده و مسئولان ندارد. زیرا اولین درسی که آنها آموخته‌اند این است که «جایی نخواب که آب آرامش تو را به هم بزند» لذا خانه‌ها که چه عرض کنم کاخ‌ها را چند طبقه آن بالا بالاها می‌سازند. آیا در آمار و اسامی بلازدگان، سیل‌بردگان و خانه خراب‌شده‌ها اسمی از یکی از آقایان و آقازادگان هست؟ شاید هم بعضی از آنان در ایران نبودند و یا در خانه‌های ساخته شده برای روز مبادا به رتق و فتق امور می‌پرداختند. بگذریم. برگردیم به جناب بطحایی و چکمه و سیل و پای لنگ. معلمان دلخوش به وعده پرداخت معوقات تاپایان سال، لطفا نگاه به پای لنگ خود کنند سیل خورد به قوزک پایشان آیا تمام یا بخشی از معوقات را سیل برد؟ به هر حال سپاسگزاریم که در چنین مواردی اول سراغ معلمان می‌آیند و این ایثارگران را فراموش نمی‌کنند.

زبان‌دراز لنگ


طنز شماره 592

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/12/24:: 9:43 صبح

اندر سفر مقام عالی وزارت آموزش‌وپرورش به یزد

آمدی جانم به قربانت ولی اینجور چرا؟!


یواشکی بی‌آنکه کسی بفهمد شنیدستم آن مرد اعتدالی که داشت بر قافله فرهنگ سالاری با همان روند و طریقت واعظی و نوبخت آنچنانی صاحب ایده‌های طلایی حضرت مولانا سید محمدبطحایی (کَثَّرَاللهُ عَیالَهُ) سفر چند دقیقه‌ای به یزد داشت ولی چنان تعجیل در رفتن نمودی که هنوز عرق استقبال‌کنندگان از پیشواز رفتن خشک نشده بود و استاندار جواب «عافیت باشد» یکی از معلق زنان را به خاطر عطسه‌ای که در فرودگاه مرحمت نموده نداده بود. وزیر را اول جاده عوارضی پایتخت مشاهده کردند، گویا طی‌الارض نموده یا شاید همان مصلحت سفر یواشکی بعضی از سران به ایران در کار بوده (والله اعلم). علت را از یکی از عرفای طریقت فرقه که در یزد رحل اقامت دارد و هنوز به دارالملک نپیوسته پرسیدند: معلمان را از این آمد و رفت چه سودی رسید؟ گفت: شنیدند خبرش را!! پرسیدند: خبرنگاران را چه حاصل؟ گفت: بوی پذیرایی ولی در حد دیدنش از پشت در، زیرا مدیران هنوز خاطره عکس آن میز گل و میوه در ذهن دارند. پس امر موکد شده در پستو پذیرایی کنند خالی از اغیار فضول، باز پرسیدند میهمانان و مدعوین را چه رسید؟ گفتند: شیرینی عیدشان تامین از نوع مرغوب و ترمه‌ی اعلا جهت روی میز پذیرایی‌شان به یادگار از این سیمین ناهار (سمینار) هم گفته شده است. از آن عارف پرسیدند عمرت دراز باد! و پستهایت والاتر، مرشدا برگو، مر مریدان را، تو که ذکر همیشگی ندارم و بودجه‌ای نیست بر لبانت جاری است از این رفت و آمد چه برداشتی کردی؟ و از سخنان وزیر چه فیضی بردی؟ گفت: مولانا بطحایی امر کرد مدرسه‌ای بساز به سنت و سبک ایرانی. گفتم: به چشم اما اگر پس از این همه هزینه و اسراف پولی مانده باشد. در این حال زبان‌دراز رانده شده گستاخی کرد و گفت: پس هیچ هیچ فقط هزینه‌اش بر دوش‌تان ماند گفت: نه در بین رجال عهد عتیق‌مان چند عشق دوربین و موبایل باز داریم که مدتهاست در خماری عکسند پس گردن کشیدند تا در عکسی باشند پشت سر وزیر و ردیف اول جلسه نشینند شکر خدا را این طبقه از خماری درآمدند. البته یکی از معلمان که چندی در حاشیه بود وسط آمد و خبر دیدار دم در ماشینی با وزیر را داد، بی‌آنکه جوابی بشنود او هم توانست قیافه‌ای بگیرد به یاران و مژده حل مشکلات بدهد و یک عکس استقبال از وزیر هم به آلبوم اینستاگرام استاندار اضافه شد البته حیف که من در آن عکس نبودم مریدی گفت مرشدا بس است پس نعره‌ای مستانه از این همه می‌دستاورد زد و گفت غرق رحمت دریای لطف دولتیم بیش از این طاقت شنیدن کرامات نیست، بس است پس از شنیدن حکایت موفقیت‌ها حال مریدان بسی خوش گشتی به سماع و سیمین ناهار خانقاه نوسازان، اندر شدی اما کلاغه به خونه نرسید. زبان‌دراز نعره زنان به راه افتاد تا خود را به سلطان‌الآیینه برساند و سروده‌ای تقدیم کند: آمدی جانم به قربانت ولی اینجور چرا؟!

زبان‌دراز


طنز شماره 591

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/12/17:: 2:43 عصر

تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد!

اگر کلام و عبارت‌های ماندگاری چون هاله‌ی نور و پاک دست‌ترین دولت تاریخ بشریت و... در کتاب‌ها و جراید به نام استاد محمود ثبت شد و اگر بزرگترین توپ‌اندازی تاریخ، نظیر عبارت: چنان رونق اقتصادی ایجاد می‌شود که در کتاب گینس به نام آشیخ حسن دیپلمات رقم خورد، قطعاً دوام آوردن به نام دکتر جواد آقا دیپلمات ثبت خواهد شد. ولی چه کنم اینجا ایران است و از قدیم گفته‌اند: «سکنجبین به جای درمان بر بیماری صفرا می‌افزاید» و «برعکس نهند نام زنگی کافور» ضرب‌المثل رایج ماست مثلاً در روزگار قدیم در محله ما می‌گفتند «کمند گیسو» دختر بی‌بی قمر همسایه مادرزایی سر مبارکش عین پشت کاسه‌های مسی قرمز و براق بود ولی خاله‌جون اسمش را کمند گیسو گذاشته بود. بعله عرض می‌کردم وقتی که تاریخ، برند «دوام می‌آوریم» را به نام وزیر امور خارجه خودمان ثبت کرد دل وامانده‌ی زبان‌دراز عین ارزش ریال ریخت در ته دره، گفتم خدا خیر گرداند تا بتوانیم دوام آوریم. به هر حال دیدید به مویزی گرمی‌اش کرد اینستاگرامی استعفا داد ولی پیش از ظهر فرداشب استعفا با خورانده شدن ته استکان آبغوره توئیتری استعفایش را پس گرفت. نگفتم بابا جان اینجا ایران است. مگر نمی‌شنوید دم به دم رادیو اعلام می‌کند: اینجا ایران است به این دلیل که شاید در اینجا صحبت از دوام آوردن وعده‌ی خوبان و وفای مهرویان تکیه بر سخن بعضی از مسئولان نتوان کرد نه امروز و دیروز. هشتصد سال پیش شاعر بزرگمان به فرمانروایش گفت: تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد...!!

زبان‌دراز


طنز شماره 590

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/12/9:: 8:6 عصر

کاش حرف معلمم درست ازآب درمی‌آمد

یادش به خیر معلم ریاضی دوره راهنمایی‌مان وقتی شیطنت توام با خنگی زبان‌دراز را می‌دید گونه‌هاش گل می‌انداخت و فریاد می‌زد: گوسفند! بعد مکثی می‌کرد و می‌گفت: تو هیچی نمی‌شوی! همان گوسفند می‌مانی. خدایش او را بیامرزد. ما که چیزی نشدیم ولی کاش عمرش به دنیا بود و می‌دید گوسفند، آگوسفند شد جدیداً مس، گفته‌اند! گوسفند دارای کارت ملی و مدال و پلاک خواهد شد و این کارت خیلی ارزش دارد، برعکس کارت ملی زبان‌دراز که نمی‌دانم آیا دو ریال ارزش دارد یا خیر؟ در سایه تدبیر دولتمردان و تیزهوشی و قدرت دلالان و قاچاقچیان عزیز زیر نظر سلطان گوشت، گوسفند دارای کارت شناسایی و کد شد آن هم‌چنان ارزشمند تا وقتی که زنده است قیمت خودش که نگو ببخشید رویم به دیوار بی‌ادبی نباشد کود تولیدیش مثقالی دو هزارتومان یعنی هر دانه 500 تومان. پس از کشتن کله و جگر و سیرابی و گوشت روی هم کیلویی 1200000ریال «علی برکت‌ا...» حیف که پیش‌بینی معلممان محقق نشد. گوسفند هم نشدم و در نهایت شدم زبان‌دراز! بِخُشکی شانس!!

زبان‌دراز


طنز شماره 589

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/12/3:: 1:6 عصر

خداوند سرما را به اندازه لباس می‌دهد

خدا بیامرزد بی‌بی قمر زن اوستا خالق پینه‌دوز محله‌مان، تکیه کلامش این بود که ننه‌جون برو زیادی‌خواه نباش خدا به اندازه سرما لباس می‌دهد، اینقدر نگو کاش صدهزارتومان داشتم دیگه زندگیم جور جور بود. البته صد تومان شصت، هفتاد سال پیش! بارندگی اخیر مرا یاد آن روزگار و ضرب‌المثل بی‌بی قمر انداخت. فهمیدم خداوند رحیم و رحمان، این شهر و مشکلات و کمبودهای یزد را بهتر از مدیران شهری و روستایی ما بندگان خدا می‌شناسد و همین‌قدر باران می‌دهد تا اینکه بالاخره سهمیه یزد را یکجا داد و فهمیدیم که کارش روی حکمت و اندازه زیرساخت‌ها است. قبول ندارید سند خارجی می‌آورم البته راست و دروغش گردن آنکه نشناختمش گفت و رفت. می‌گویند خانم پروفسور ایتالیایی که برای ارزیابی میزان جهانی‌تر شدن اولین شهر خشتی جهان به یزد آمده بود در گزارش خود نوشته است: یزد نگو بگو شهر «ونیز» زیرا وسط شهر می‌توان قایقرانی کرد. لباسشان هم مثل مردمان «ونیز» قدیم است. توضیح اینکه متوجه نشده بود که مردم پاچه‌ها را تا زانو بالا برده بودند تا خیس نشود همچنین وی از ابتکار ساختن دریاچه کنار خیابان‌ها آورده بود. پلیس راهنمایی رانندگی وقتی کمربند نبسته‌ باشی همه جا جلو رویت حاضراست ولی آیا به آن اندازه علاقه به باز کردن ترافیک دارد؟ لذا به ابتکار راننده یزدی کمربندها را باز کردیم بلافاصله پلیس که در طول سفر بارانی‌ او را ندیده بودیم حاضر شد و...

زبان‌دراز


طنز شماره 588

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/11/26:: 12:14 عصر

من و سیما

نه بابا عشق پیری نجنبیده که سر به رسوایی زند منظورم از سیما، شبکه ملی ایران است جان خودم کار به اخبار20:30 و تفسیر سیاسی آن ندارم که شاید میزان قبولِش به میزان قبول قول‌های من باشد. پذیرش عیال، عجب روزگاری است قول‌هایی که بنده در دوران نامزدی به عیال دادم و چنان اعتماد ایجاد کرده و به حقیر فقیر سراپا تقصیر ایمان دارد که اگر عرض کنم و بگویم: عیال می‌دانی چه صبح قشنگی است! فوراً می‌گوید: شب بخیر. القصه اگر می‌خواهید ببینید حرف‌های مطرح شده درصدا و سیما چقدر با زندگی مردم وفق دارد، آگهی‌های تجاری آن را به یاد بیاورید. مثلاً تبلیغ یخچال فریزر دوقلوی فلان مارک، خانم با هزار ناز و عشوه و دامن‌کشان با لباس پلوخوری بر تن با شال و روسری در یخچال را باز می‌کند، یخچال نگو بگو نمایشگاه گوشت و مرغ و ماهی و نصف بره و انواع میوه‌ها، سبزیجات، لبنیات، بستنی و شیرینی. حالا وضع ما و عیال را بدان که با غرغر و کرکر دست و صورت نشسته با بوی پیاز داغ در یخچال را باز می‌کند می‌بینی: جز کمی قرص و شربت نصفه ضد سرفه و یک حبه ذغال فقط یک دیگ کج و کور نیکل دهه هفتاد که کمی اشکنه دیشب در آن مانده و چند تا بطری آب و دیگر والسلام. یا تبلیغ مایع ظرفشویی یا تبلیغ کنسرو یکی قوطی خوراک دلمه بادمجان با ده تا بشقاب و قاشق که برق، برق می‌زند همه انگشتانشان را می‌خورند بعد هم از خوشحالی و انرژی فراوان به هوا می‌پرند. گویا ششلیک و چنجه خورده‌اند. القصه ما و سیما خیلی به هم نزدیکیم یعنی انعکاس واقعی زندگی مردم از جمله زبان‌دراز و دیگر زبان‌درازان!!

زبان‌دراز


<      1   2   3   4   5   >>   >

بازدید امروز: 235 ، بازدید دیروز: 500 ، کل بازدیدها: 1872948