سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

 

 

طنز شماره 564

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/5/19:: 12:49 عصر

همش زیر سر آمریکاست

حاجی خان عمو با بادبزن بافقی در حالی که با عرقگیر وسط اتاق نشسته بودند از شاگردشان «غلومی» پرسیدند آفتابه آب دارد؟ شاید آب هم قطع شده بود که من وارد اتاق شدم و سلام کردم. خان عمو در حالی که خود را باد می‌زدند دنباله جواب سلام گفتند: خدا لعنت کند آمریکا و این اسرائیلی‌های ابر دزد را چون کمبود آب و برق هم زیر سر آنهاست که پسر عمو زنگ زد و گفت: پول بفرستند، چون دلار و سکه مجدداً گران شده که دوباره با افزودن انگلیس به آن دوتا اضافه کردند و ببین لعنتی‌ها بدجوری نفوذ کرده و زلزله اقتصادی درست کرده‌اند. خوشبختانه برق وصل شد و از تب فحش دادن خان عمو کاسته شد. در این حال نوه خان عمو جلو جلو مادرش می‌دوید و خودش را به سینی چای زد و چند استکان چای به دامن خان عمو!! ریخت که فریاد سوزناک ایشان بلند شد. بی‌بی عمو که بیش از همه نگران سلامت بخصوص میزان شدت و آسیب سوختگی وارده به خان عمو بودند باز امریکا و فضای مجازی را نفرین کردند که روی ادب بچه‌ها اثر گذاشته‌اند غلومی شاگرد کودن پخمه‌شان که گیج شده بود گفت همان‌گونه که خان عمو می‌گویند از عضو سوخته تا ارز و سکه و باران و کمبود آب و برق گرانی چغندر و سبزی خوردن هم زیر سر آمریکاست...
ببخشید رفتم یخ و پماد سوختگی برای خان عمو بیاورم تا هرچه زودتر معالجه بشوند بقیه‌اش را بعداً می‌گویم.

زبان‌دراز


طنز شماره 563

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/5/12:: 1:5 عصر

هیاهوی «میرزا جعفر حلاج»

آن قدیم قدیم‌ها در محله قدیمی میدانشاه یزد «میرزا جعفر حلاج» با ده سر عائله در همسایگی ما زندگی می‌کرد گاهی وقت‌ها شب که به خانه برمی‌گشت با یکی از مغازه‌داران یا همسایه‌ها و یا عیال مربوطه یک جدال لفظی پر هیاهویی راه می‌انداخت که همگان چند ساعتی ساکت می‌شدند. یک روز از «بی‌بی‌قمر» همسایه پرسیدم در این جاروجنجالی که میرزا راه انداخته شما چرا لبخند می‌زنی؟ گفت: هر روزی که آقاجعفر لحافدوز کسب و کار و درآمدی نداشته و دست خالی به خانه می‌آید نمی‌تواند جواب وعده وعیدهایی که صبح به همسر و فرزندانش داده یا پول طلب نسیه‌هایش به مغازه‌داران را بدهد یا بچه‌ها شیطانی کرده و شیشه یکی از همسایه‌ها را شکسته‌اند برای اینکه (جوابگو) نباشد معمولاً دعوای لفظی راه می‌اندازد نگران نباش این سروصداها برای مصرف داخل محله یا خانه است برو ننه جان برو خانه‌تان!
خوانندگان عزیز فقط نقل خاطره بود به فردی یا سخنرانی کسی و یا به مطلبی مثل اظهارنظر بعضی از دولتمردان ربط ندهید.

زبان‌دراز


طنز شماره 562

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/5/5:: 5:10 عصر

سلطان از نوع وطنی!!

دوران جوانی یادش بخیر که سلطان فلان و بهمان نداشتیم، اختلاس‌گرها و مفسدان خجالتی بودند، معدود و محدود اگر به یکی می‌گفتی: اختلاس کرده‌ای! از خجالت عرق شرم بر پیشانی‌اش می‌نشست. در یکی از آن روزها در همین بندرعباس، یک کامیون شمش طلا گرفتند فردا صبح همون و همان‌ها گفتند آهن قراضه بوده زیر نورخورشید برق می‌زده است و البته همه همون‌ها هم توبه کردند و اعتراف به اشتباه. کمی که سن‌مان بالا رفت گفتند: سلطان شکر داریم به بزرگی کله قند، اول که همه هیس، پیس می‌گفتند که اسمش نبرید تا اینکه سلطان را گرفتند و گفتند سلطان شکر این بود نه آن ولی شکر نداشته است و البته همه همون‌ها که گفتند و گرفتند به مکافات عمل شایعه پراکنی گرفتار شدند بعد پیرتر که شدیم سلطان آهن و فولاد و بعد سلطان چای و برنج و زعفران و پسته و... تا سلطان سکه که گفتند با اعوان و انصارش با دوتن سکه دستگیر شدند حالا شایع شده سکه نداشتند و چند تا دو ریالی و پنج ریالی یادگاری تلفن عمومی در انبارش بوده که عده‌ای رفتند و گرفتند اگر شک دارید که راست می‌گویند یا دروغ بروید و پیدا کنید. ما هم (سلطان‌ آیینه) داریم بیایید بگردید در جیب‌های کت و لباسش و اتاق کار و دفترش نه تنها چیزی بدرد بخور بلکه یک آینه هم وجود ندارد شاید تو کشوی مخفی میز فلزیش باشد آن هم صبر کنید صحنه که خالی از سلطان شد جستجو و کشف می‌کنم و عرض خواهم کرد.

زبان‌دراز


طنز شماره 561

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/29:: 4:21 عصر

سکه‌ها و ارزهایی که به بنگاله می‌رود

چون می‌دانم از اوضاع اقتصاد و سیاست خسته شدید داستانی از کشور هندوستان نقل می‌کنم که به هیچ‌کس و هیج‌جا برنخورد. روزی روزگاری در روستایی در هند ثروتمند و پولداری به اهالی روستا اعلام کرد که هرکس میمونی زنده شکار کرده بیاورد 20 روپیه حق‌الزحمه می‌دهم روستایی‌ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمون‌ها کردند. ارباب هم هزارها میمون به قیمت 20 روپیه از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر آن مرد زرنگ این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 روپیه خواهد پرداخت و با این شرایط روستایی‌ها فعالیتشان را از سر گرفتند. پس از مدتی میمون‌ها هم کمتر و کمتر شدند، تا سرانجام روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای خود رفتند... این‌بار پیشنهاد به 50 روپیه رسید و... در نتیجه تعداد میمون‌ها آنقدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار حاج آقا ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 70 روپیه خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد. در نبود ارباب، شاگرد به روستایی‌ها گفت: این همه میمون در قفس وجود دارد! (خیالتان راحت!، نگران نباشید!!) من آنها را به 60 روپیه به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت رئیس ده آنها را به 70 روپیه به او بفروشید... روستایی‌ها که وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند. البته از آن به بعد دیگر کسی نه ارباب را دید و نه شاگردش را... و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...
از جهت محکم کاری گفته باشم این داستان هیچ ربطی به داستان امروز بانک مرکزی برای پیش فروش سکه طلا و ارز و این‌جور چیزها ندارد. فردا کسی (چغولی! ما) نکند به قول معروف (نباریده‌اش باریده) بروم تو این سایت ببینم میمون ببخشید سکه دوباره پیش فروش می‌کنند یا نه؟

زبان‌دراز


طنز شماره 560

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/22:: 5:11 عصر

از قضیه پرتی عموجان!!

خدا رحمت کند میرزا قلی‌خان را، پیرمرد جهان دیده‌ای بود وقتی که کسی در حضورش اظهارنظر یا پیشنهادی اجرا نشدنی، بی‌مطالعه و بدون در نظر گرفتن واقعیت‌های موجود می‌داد پوزخندی میزد و دستی به ریشش می‌کشید و می‌گفت: بلند شو عمو! خیلی از قضیه پرتی! اگر زنده بود و پیشنهاد دکتر نوبخت پیرامون امانت دادن طلا و زیورآلات گرانقیمت و پول و ارز سرگردان مردم به دولت را می‌شنید، دستی به ریشش می‌کشید و پوزخندی می‌زد و می‌گفت: بلند شو عمو! خیلی از قضیه پرتی! می‌فرمایید چرا؟ عرض می‌کنم: اول اینکه بعضی از مردم دوتا قوطی کنسرو و دو تخته پتو و چند دست لباس و چند تومان کمک‌های نقدی خود برای زلزله‌زدگان را دستتان ندادند حالا توقع دارید پول طلای بی‌زبانشان را بدهند شاید فکر کنند بعد که خواستند پس بگیرند آیا گفته نمی‌شود عده‌ای از خدا بی‌خبران اختلاس فرموده و پاشنه گیوه را هم کشیده و در رفته‌اند؟ دوم اینکه نام «مردم» را که می‌برید آیا منظورتان طبقه متوسط جامعه است چون آن گروه قبلاً منقرض شده و به شکل فقیر و زیر خط فقر درآمده‌اند و فقرا هم که خود می‌دانید چه بر سرشان آمده است؟ اگر اینها ارز و طلا داشتند که دیگر مردم نبودند، آقایان و آقازاده بودند این طبقه هم که اهل «دادن» نیستند از طائفه «گرفتن» هستند!!
سلطان‌الآیینه بعد از خواندن این طنز تلفنی گفت: زبان‌دراز! عموجان! تو علاوه بر این‌که از قضیه پرتی، پرت و پلا هم می‌نویسی! چه کنم؟ همگی را به خدا می‌سپارم.

زبان‌دراز


طنز شماره 559

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/15:: 5:16 عصر

دوراندیشی زبان‌درازانه

عموزاده گریه‌کنان نزد من آمد و ملتمسانه خواست کاری کنم که آقا، مادرش را طلاق ندهد. گفتم: عموزاده جان آرام! قضیه چیست؟ گفت: هیچی پدر خیلی دلش می‌خواهد من برای خودم به مقامی برسم سری توسرها درآورم، علاوه بر فراهم آوردن زمینه تحصیل با فراهم آوردن اسباب بزرگی بلکه بتوانم تکیه بر جای بزرگان بزنم، از مشاهیر شوم شاید شورای بلدیه با نامگذاری خیابانی، کوچه‌ای، بن‌بستی حتی این پیچ سر خیابان را به اسم بنده بگذارد تا نام خاندان ما جاودان شود. البته دستورات پیشگیرانه هم داده‌اند تا دیگران بهانه‌ای برای نامگذاری نگیرند مثلاً از عهد صفویه یا قاجاریه و یا پهلوی اثری از خود باقی نگذارم، دست کسی را نبوسم، عکس کراواتی نگیرم، جایی که زن اجنبیه است رد نشوم، از مکان و محلی که کنسرت برگزار شده تا یک ماه بعدش از آن کوچه و خیابان گذر نکنم. گفتم: خوب عمو جان دلواپس ما دوراندیش و آینده‌نگر است تو هم خوب تحصیل کن استعدادت را هم پرورش بده تمرین بکن جوانبی هم که پدر می‌گویند رعایت کن به خواست پروردگار از مشاهیر می‌شوی، خیابانی هم به نامت نامگذاری می‌کنند، که زد زیر گریه و گفت: یعنی من فرزند طلاق میشم. گفتم: این چه حرفی است؟ گفت مگر نمی‌دانی مادرم قدیم‌ها همسایه خاله قلی‌خان بیک بوده؟ نمی‌دانم این را چکار کنم؟ جز طلاق مادر راهی نمانده و زد زیر گریه... مثل اینکه درست می‌گویند زبان‌درازها «بزن سرتاسر» همگی حواس‌پرت و دیوانه‌اند این امر ژنتیکی است.

زبان‌دراز


طنز شماره 558

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/8:: 12:50 صبح

کارکرد اصلاحات

حاجی خان از بزرگان ده بود وی پالتو ترمه‌ای با کاربری‌های خاص داشت که اولین کاربردش حفظ آبروی خان بود که در مراسم ویژه ده یا وقت شرفیابی و رسیدن به خدمت والی در شهر می‌پوشید. دومین کاربردش انگیزشی بود مثلاً برای پاداش یا تشویق دیگران وعده هدیه دادنش را به نوکرها و خدمه می‌داد ولی با زرنگی و نقشه با اولین اشتباه جایزه را لغو یا قولش را فراموش می‌کرد. خلاصه بعد از استفاده، پالتو مذکور را حسابی با چوب می‌زد و گردوخاکش را می‌تکاند و در بقچه می‌گذاشت، سپس در صندوق بی‌بی‌جان برای استفاده خاص یا برای گذران کار و باز شدن گره‌های آتی ذخیره می‌کرد البته برای کار و کسب درآمد لباس معمولی خودی‌ها را می‌پوشید. قصه پالتو ترمه‌ا‌ی حاجی خان شده قضیه بعضی از اصلاح‌طلبان و استفاده ویژه در مواقع خاص از آنان مثلاً وقتی حفره و خطر یا انتخابات باشد از بقچه بیرون می‌آورند ولی بعد از گذر از پل و یا رسیدن به پشت‌بام چند تا ضربه به آنها زده گردوخاکشان را تکان داده و در بقچه برای روز مبادا! می‌گذارند و برای پست و پول و درآمد و تصمیم‌گیری برای اطرافیان خود و بستن دهان رقیب با به کار گرفتن اعضای موثرشان نگه داشته‌اند. از این داستان پی می‌بریم که هیچ وقت دنبال نتیجه انتخابات نروید چون نتیجه‌اش برای دیگران است و چوب خوردن و در بقچه رفتن پس از تکاندن مال شماست. ما که فعلاً لای بقچه و تو صندوق هستیم تا سال 1400 یا اگر پاشون تو چاله‌ای فرو رود! ولی به قول آن ضرب‌المثل یزدی!! به پدر و مادرهای سیاسی استان بفرمائید: (زبان‌دراز دیگه آب بیار نیست!!!)
*مسئولان غیربومی هم توضیح و معنی ضرب‌المثل را از قدیمی‌های شهر مثل سلطان‌الآیینه بپرسند!!

زبان‌دراز


طنز شماره 557

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/1:: 2:6 عصر

لطفا مشکل قانون! را رفع کنید

اگر روزی قانون، قانونمداری، شفافیت، عدالت و آزادی به سبک بعضی از شعاردهندگان را در کوچه‌ای بن‌بست گیر بیندازم با دوتا دستهایم... بابا جان ما تشنه هستیم. و رندها هم ما را به دنبال خود می‌کشند. بعد از رای دادن همه این شعارها بلای جان ما می‌شود. همین (شازده قانون) را ببینید اختیارش دست ما که نیست ما فقط قانونمداریم و مطیع قانون ولی سر قانون در مشت دیگران. مثلا سه ماه از سال گذشته خبری از اضافات و تصمیمات قانونی برای حقوق و مشکلات بیمه‌ای ما نیست چرا قانون و دستورالعمل در مشت قانونی‌ها گیر کرده اما دلار و ارز و گوشت و برنج حتی کشک و ماست و آب و برق و گاز قانونی گران شده است. همگان می‌دانند ما با سکه هشتصدهزار تومانی و ارز سه هزار تومانی و گوشت سی‌وپنج هزارتومان حقوق می‌گیریم البته براساس قانون حسن‌آقا لبنیاتی سرکوچه، قلی‌خان قصاب، حاج آقا صراف براساس سکه دو و نیم میلیون تومانی، گوشت شصت هزارتومانی معامله می‌کنند. پس اگر از وضع و حال افرادی مثل حقیر می‌خواهید بپرسید می‌گویم: فقط و فقط مشکل قانون است که به دستمان نرسیده چون یکی قانونش را با لاک‌پشت یکی هم با هواپیمای جت می‌فرستند. بنابراین حق می‌دهید اگر این قانون گیر من بیفتد با دستهایم... شکر خدا را که زبان‌دراز غش کرد و کلام منعقد نشد وگرنه مشکلی برای زبان‌دراززادگان می‌افتاد که این روزها قابل حل نبود...!!

زبان‌دراز


طنز شماره 556

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/3/25:: 10:50 عصر

جنگ پهبادها

به اهالی محترم و نجیب و ساکت و قانع دارالعباده یادآور می‌شوم اگر بطور ناگهانی چیزی زوزه‌کشان از بالای سر یا بیخ گوشتان رد شد لنگ دم‌پایی والده یا کفش پاشنه نود سانتی عیال نیست بلکه پهباد شهرداری است که مشغول گشت‌زنی پیرامون زمین‌ها وساختمان‌های غیرمجاز است. اما خطرش گرچه کمتر از پرتابی‌های خانه‌ای است بلافاصله خود را از شعاع عملیات خارج کنید. چون پس از گردش روی ساخت‌وسازهای غیرمجاز از طرف کمیسیون «صد» سایت موشکی مستقر در شهرداری فرمان آتش می‌دهد و پهباد بلافاصله با موشک، فرمان تخریب را صادر می‌کند!! شما فکر می‌کنید قضیه تمام است نه، هرگز کسی که مالک زمینی و صاحب سند منگوله‌داری باشد و بدون ‌پروانه مثلاً هشت طبقه و هم کف آن نیز با کاربری تجاری ساخته باشد بلافاصله اقدام به ساقط کردن پرنده و انهدام موشک خریداری شده می‌کند زبان‌دراز می‌گوید: شما دم‌دستی‌ها محل را برای سلامتی خودتان ترک کنید نه به خاطر ترکش موشک یا تخریب ساختمان بی‌جواز یا سقوط پهباد بلکه معمولا این ساخت‌وسازها کار پشت‌ پرده‌ای‌هاست و دنبال مقصر که می‌گردند چه کسی دم دست‌تر شما تا چشم باز کردی آن پایین شهر دنبال ضامن می‌گردی. دوستان شلیک‌کننده و دفاع‌کننده در مغازه پالوده‌فروشی در میدان خان دارالعباده درحال خوردن پالوده یزدی هستند. اگر درست نگفتم بدان جهت که از دایی غلام‌رضای خوشنویس که صاحب سوژه بود گرفتم، گرچه از قلمش می‌ترسم رسوایم کند!!

زبان‌دراز


طنز شماره 555

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/3/11:: 1:6 عصر

سوال بچه‌گانه

در کتاب مستطاب حکمت الاطفال اثر خامه مرحوم جدّ زبان‌دراز معروف به «طویل‌اللسان» که در دو قرن پیش نوشته شده آمده: طویل‌اللسان همی گوید: دو نفر از نوادگان را در حال بحث و مجادله دیدم که بزرگی، کوچکی را خطاب ساختی و نصیحت همی کردی که جان برادر رمضان المبارک چون در رسید حفظ حرمت ماه مبارک و روزه‌داران محترم چون اصل روزه واجب است. پس تو حرمت همی دار و اگرچه روزه بر تو واجب نیست اما در ملاعام و در دید روزه‌داران که بس تشنه و گرسنه‌اند از خوردن و آشامیدن پرهیز کن وگرنه محتسب در رسد و تو را حد زند حد زدنی. برادر کوچک از سر نقصان عقل گفت: مگر همه ایام روز خدا نیست، آنان که مال این مردم گرسنه و تشنه خورند و از دروازه خروار خروار خارج کنند یا پس‌انداز نمایند چرا حد نخورند؟ برادر بزرگ لب گزید و خانه داروغه نشان داد و گفت: جان برادر آنانکه مال مردم در ملاعام نخورند در خفا خورند بی‌آنکه گرسنه‌ای و تشنه‌ای ببینند و هوس کنند و بعدها خبرش بشنوند دوم آنکه تک نفری نخورند و باهم خورند چنانکه سبیل والی و داروغه هم چرب شود سیم، این حکم خاص مردمان و مومنان است مال رعیت خورندگان این صفات نداشته باشند پس هیچی... خودتان بقیه‌اش را بخوانید و جوابش را هم بدهید. خدا یارتان.

زبان‌دراز


<      1   2   3   4   5   >>   >

بازدید امروز: 659 ، بازدید دیروز: 2158 ، کل بازدیدها: 1566615