سفارش تبلیغ
صبا

 

 

طنز شماره 558

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/8:: 12:50 صبح

کارکرد اصلاحات

حاجی خان از بزرگان ده بود وی پالتو ترمه‌ای با کاربری‌های خاص داشت که اولین کاربردش حفظ آبروی خان بود که در مراسم ویژه ده یا وقت شرفیابی و رسیدن به خدمت والی در شهر می‌پوشید. دومین کاربردش انگیزشی بود مثلاً برای پاداش یا تشویق دیگران وعده هدیه دادنش را به نوکرها و خدمه می‌داد ولی با زرنگی و نقشه با اولین اشتباه جایزه را لغو یا قولش را فراموش می‌کرد. خلاصه بعد از استفاده، پالتو مذکور را حسابی با چوب می‌زد و گردوخاکش را می‌تکاند و در بقچه می‌گذاشت، سپس در صندوق بی‌بی‌جان برای استفاده خاص یا برای گذران کار و باز شدن گره‌های آتی ذخیره می‌کرد البته برای کار و کسب درآمد لباس معمولی خودی‌ها را می‌پوشید. قصه پالتو ترمه‌ا‌ی حاجی خان شده قضیه بعضی از اصلاح‌طلبان و استفاده ویژه در مواقع خاص از آنان مثلاً وقتی حفره و خطر یا انتخابات باشد از بقچه بیرون می‌آورند ولی بعد از گذر از پل و یا رسیدن به پشت‌بام چند تا ضربه به آنها زده گردوخاکشان را تکان داده و در بقچه برای روز مبادا! می‌گذارند و برای پست و پول و درآمد و تصمیم‌گیری برای اطرافیان خود و بستن دهان رقیب با به کار گرفتن اعضای موثرشان نگه داشته‌اند. از این داستان پی می‌بریم که هیچ وقت دنبال نتیجه انتخابات نروید چون نتیجه‌اش برای دیگران است و چوب خوردن و در بقچه رفتن پس از تکاندن مال شماست. ما که فعلاً لای بقچه و تو صندوق هستیم تا سال 1400 یا اگر پاشون تو چاله‌ای فرو رود! ولی به قول آن ضرب‌المثل یزدی!! به پدر و مادرهای سیاسی استان بفرمائید: (زبان‌دراز دیگه آب بیار نیست!!!)
*مسئولان غیربومی هم توضیح و معنی ضرب‌المثل را از قدیمی‌های شهر مثل سلطان‌الآیینه بپرسند!!

زبان‌دراز


طنز شماره 557

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/4/1:: 2:6 عصر

لطفا مشکل قانون! را رفع کنید

اگر روزی قانون، قانونمداری، شفافیت، عدالت و آزادی به سبک بعضی از شعاردهندگان را در کوچه‌ای بن‌بست گیر بیندازم با دوتا دستهایم... بابا جان ما تشنه هستیم. و رندها هم ما را به دنبال خود می‌کشند. بعد از رای دادن همه این شعارها بلای جان ما می‌شود. همین (شازده قانون) را ببینید اختیارش دست ما که نیست ما فقط قانونمداریم و مطیع قانون ولی سر قانون در مشت دیگران. مثلا سه ماه از سال گذشته خبری از اضافات و تصمیمات قانونی برای حقوق و مشکلات بیمه‌ای ما نیست چرا قانون و دستورالعمل در مشت قانونی‌ها گیر کرده اما دلار و ارز و گوشت و برنج حتی کشک و ماست و آب و برق و گاز قانونی گران شده است. همگان می‌دانند ما با سکه هشتصدهزار تومانی و ارز سه هزار تومانی و گوشت سی‌وپنج هزارتومان حقوق می‌گیریم البته براساس قانون حسن‌آقا لبنیاتی سرکوچه، قلی‌خان قصاب، حاج آقا صراف براساس سکه دو و نیم میلیون تومانی، گوشت شصت هزارتومانی معامله می‌کنند. پس اگر از وضع و حال افرادی مثل حقیر می‌خواهید بپرسید می‌گویم: فقط و فقط مشکل قانون است که به دستمان نرسیده چون یکی قانونش را با لاک‌پشت یکی هم با هواپیمای جت می‌فرستند. بنابراین حق می‌دهید اگر این قانون گیر من بیفتد با دستهایم... شکر خدا را که زبان‌دراز غش کرد و کلام منعقد نشد وگرنه مشکلی برای زبان‌دراززادگان می‌افتاد که این روزها قابل حل نبود...!!

زبان‌دراز


طنز شماره 556

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/3/25:: 10:50 عصر

جنگ پهبادها

به اهالی محترم و نجیب و ساکت و قانع دارالعباده یادآور می‌شوم اگر بطور ناگهانی چیزی زوزه‌کشان از بالای سر یا بیخ گوشتان رد شد لنگ دم‌پایی والده یا کفش پاشنه نود سانتی عیال نیست بلکه پهباد شهرداری است که مشغول گشت‌زنی پیرامون زمین‌ها وساختمان‌های غیرمجاز است. اما خطرش گرچه کمتر از پرتابی‌های خانه‌ای است بلافاصله خود را از شعاع عملیات خارج کنید. چون پس از گردش روی ساخت‌وسازهای غیرمجاز از طرف کمیسیون «صد» سایت موشکی مستقر در شهرداری فرمان آتش می‌دهد و پهباد بلافاصله با موشک، فرمان تخریب را صادر می‌کند!! شما فکر می‌کنید قضیه تمام است نه، هرگز کسی که مالک زمینی و صاحب سند منگوله‌داری باشد و بدون ‌پروانه مثلاً هشت طبقه و هم کف آن نیز با کاربری تجاری ساخته باشد بلافاصله اقدام به ساقط کردن پرنده و انهدام موشک خریداری شده می‌کند زبان‌دراز می‌گوید: شما دم‌دستی‌ها محل را برای سلامتی خودتان ترک کنید نه به خاطر ترکش موشک یا تخریب ساختمان بی‌جواز یا سقوط پهباد بلکه معمولا این ساخت‌وسازها کار پشت‌ پرده‌ای‌هاست و دنبال مقصر که می‌گردند چه کسی دم دست‌تر شما تا چشم باز کردی آن پایین شهر دنبال ضامن می‌گردی. دوستان شلیک‌کننده و دفاع‌کننده در مغازه پالوده‌فروشی در میدان خان دارالعباده درحال خوردن پالوده یزدی هستند. اگر درست نگفتم بدان جهت که از دایی غلام‌رضای خوشنویس که صاحب سوژه بود گرفتم، گرچه از قلمش می‌ترسم رسوایم کند!!

زبان‌دراز


طنز شماره 555

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/3/11:: 1:6 عصر

سوال بچه‌گانه

در کتاب مستطاب حکمت الاطفال اثر خامه مرحوم جدّ زبان‌دراز معروف به «طویل‌اللسان» که در دو قرن پیش نوشته شده آمده: طویل‌اللسان همی گوید: دو نفر از نوادگان را در حال بحث و مجادله دیدم که بزرگی، کوچکی را خطاب ساختی و نصیحت همی کردی که جان برادر رمضان المبارک چون در رسید حفظ حرمت ماه مبارک و روزه‌داران محترم چون اصل روزه واجب است. پس تو حرمت همی دار و اگرچه روزه بر تو واجب نیست اما در ملاعام و در دید روزه‌داران که بس تشنه و گرسنه‌اند از خوردن و آشامیدن پرهیز کن وگرنه محتسب در رسد و تو را حد زند حد زدنی. برادر کوچک از سر نقصان عقل گفت: مگر همه ایام روز خدا نیست، آنان که مال این مردم گرسنه و تشنه خورند و از دروازه خروار خروار خارج کنند یا پس‌انداز نمایند چرا حد نخورند؟ برادر بزرگ لب گزید و خانه داروغه نشان داد و گفت: جان برادر آنانکه مال مردم در ملاعام نخورند در خفا خورند بی‌آنکه گرسنه‌ای و تشنه‌ای ببینند و هوس کنند و بعدها خبرش بشنوند دوم آنکه تک نفری نخورند و باهم خورند چنانکه سبیل والی و داروغه هم چرب شود سیم، این حکم خاص مردمان و مومنان است مال رعیت خورندگان این صفات نداشته باشند پس هیچی... خودتان بقیه‌اش را بخوانید و جوابش را هم بدهید. خدا یارتان.

زبان‌دراز


طنز شماره 554

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/3/4:: 1:58 عصر

خیال ملت عزیز راحت باشد

سرپیری در محضر شریفتان با آزادی کامل اقرار می‌کنم که دوران طفولیت را به بازی گذراندم که بزرگترها به اشتباه از آن به شیطنت و شرارت تعبیر می‌کردند خدا رحمت کند والده‌ام اگر کسی نبود همانجا با دم‌پایی و جارو یکی بر سر و دیگر بر ساق پایم می‌زدند و بدین وسیله مرا تنبیه می‌کردند. آخه ایشان هم یزدی اصیل بودند حیف سرپایی‌شان می‌آمد که به کمتر از سر مبارک جای دیگر بزنند اما اگر اغیار و اقوام بودند و ما به شیطنت مشغول بودیم ملاحظه روحی و روانی مهمان و باز نه البته بنده می‌نمودند و از جمع دور می‌شدند و با لحنی بسیار مهربانانه می‌گفتند: مادر بیا بنشین خیالت راحت باشد، کاری به تو ندارم. بنده هم می‌دانستم که به سر و ساق پایم بزودی ضربه‌ای وارد خواهد شد و اما بعد نیم‌قرن وقتی آشیخ حسن اعتدال‌الملک می‌فرمایند: خیال ملت عزیز راحت باشد و کسی کاری با شما ندارد ناخودآگاه همان احساس‌ ترس و اضطراب به من دست می‌دهد که بزودی قرار است به یک جای بدنمان ضربه‌ای وارد شود. ببخشید آقای آبدارچی می‌گوید: برو دفتر، سلطان‌الآیینه پیغام داده نترس صدمه‌ای به تو وارد نخواهد شد، در حال حرکت به سوی دفتر هستم فعلا دعایم کنید و حلال بودگی طلب می‌کنم!!

زبان‌دراز


طنز شماره 553

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/2/28:: 12:28 عصر

سر از گور برآوردن سردار

هنوز آخرین حروف خبر بالا را نخوانده بودم که گویا چهل سال است خوابیده‌ام ولی حیف زود صبح شد کاش ساعاتی که در اداره هستیم هم به این سرعت می‌گذشت خودم را دم دکان «شاطر عباس» دیدم درحالی‌که نفر جلویی صف می‌گفت: دیروز تا حالا جوش‌شیرین در خمیر نکرده، عوضش دو ساعت زودتر خمیر کرده است نان که گرفتم رفتم سراغ «حسن آقا لبنیاتی» که می‌گفت (ماست‌ها را کیسه کردیم)! مثقالی آب نداره! این طرف‌تر ماموران سر پست همه واکس زده و اتو کشیده از اذان صبح به رتق و فتق مشغول بودند و از بی‌نظمی ترافیک خبری نبود گویا ماست کیسه کردن‌ها همه‌جا گیر شده باشد از سر «مخبرالدوله» تا میدان «توپخانه» صرافی‌ها، ارز را ارزان عرضه می‌کردند همه‌جا آرام بود و بی‌صدا، یادم آمد قبض آب و برق هم ندادم رفتم بانک سرخیابان، تحویلدار با ادب و بدون اخم و ارجاع به خودپرداز فوری پول‌ را گرفت و مهر را زد که یک شیر پاک خورده‌ای همزمان با توپ و تشر و رعدآسا فریاد میزد: پاشو، پاشو، که نیم ساعت دیگه آفتاب می‌زند بعدش هم با سرعت و بدو بدو برو برای صبحانه بچه‌ها نان بگیر. من که هنوز در عالم خواب بودم نگاه به دست‌های خودم کردم که نان گرفته باشم با سر و صدا گفتم مگه سردار نیامده نان نگرفته بودم که مجدداً با داد و فریاد شنیدم که می‌گفت: (خواب دیدی زبان‌دراز) تو خواب پشت گوش‌هایت هم دیده‌ای فوری پاشو که شاید به جای «رضاخان قلدر» الان تو را مومیایی نکرده می‌اندازند بیرون، بچه‌ها نان تازه می‌خواهند. بنده هم که ماست‌ها را کیسه کرده بودم دوان دوان رفتم نان بگیرم!!!

زبان‌دراز


طنز شماره 552

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/2/21:: 3:42 عصر

حکم «بی‌بی»

زبان‌دراززاده دیروز مطلبی برایم فرستاده بود که یک منبع انگلیسی با هدفی که چهل سال دیگر معلوم می‌شود و خودمان بی‌اطلاع و طی سالیان متمادی مجری و منتشرکننده بی‌مزد و منت و وسیله اجرا شدن آن نقشه می‌شویم برایم فرستاد که آن منبع مدعی است! بانو الیزابت ملکه مملکت بریتانیای سابقا کبیر براساس یک شجره‌نامه از اولاد پیامبر گرامی اسلام(ص) می‌باشد. با خواندن این مطلب شروع کردم به خندیدن که «آقا قلی» آبدارچی دفتر با چای وارد شد و گفت: به من می‌خندی؟!! من که از اخم ضمیمه سوال «آقا قلی» و هیکل و سبیل کلفتش جا خورده بودم مطلب را به آرامی و با توضیح کافی به نحوی که کاملاً شیر فهم شود تعریف کردم، و سپس گفتم: من که هرچی فکرش می‌کنم نفهمیدم چه نقشه‌ دیگری این چشم آبی‌های مو زرد دارند و کجا را هدف قرار داده و می‌خواهند چه چیزمان را سست کنند. ناگاه «قلی‌خان» هم قاه!!قاه!! خندید و گفت معلوم است اهل «بازی، مازی» و «ورق، مرق» نیستی؟!! ما از اولش به ملکه می‌گفتیم بی‌بی و هرکه بی‌بی!! حکم!! می‌کرد دستش برکت داشت و خوب آورده بود!!! معلومه ملکه از سادات بوده که به او بی‌بی می‌گفتند البته از نوع سادات مصری!

زبان‌دراز


طنز شماره 551

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/2/7:: 12:55 عصر

روز استقلال قم!!

یکی از روحانیون که صاحب یکی از این بنیادهای جهانی است لب گشوده و پسته‌وار دهان باز نموده خواستار کشور مستقل «قم» شده است زبان‌دراز که عددی نیست اگر شخص شخیصی دیگر این موضوع را فرموده بود آیا الان به جرم تجزیه‌طلبی، لباس راه‌راه به تنش نمی‌کردند؟ از این هم می‌گذرم که از این راه‌ چند تا کله قند هم در دل بعضی آب می‌شد البته یادآور می‌شود که همین ادعا یا پیشنهاد را هم آخرین نخست‌وزیر رژیم شاه مطرح نمود که دور از جان همه تکلیفش را معلوم کردند. اما زبان‌دراز معتقد است ایشان دچار سهو لسان یا به عبارتی سبقت گرفتن زبان شده یا در یکی از گعده‌ها و مجالس خصوصی مطایبه فرموده آن تلگرام جاسوس اجنبی و خدا لعنت کرده که آخرین روزهای عمر خود را می‌گذراند آخرین شیرین‌کاریش را کرده سخن ایشان را تحریف و نشر نموده است یا شاید هدفشان ادخال سرور در دل بعضی از مومنان بوده است!! ولی برای اینکه فکر نکنید ایشان گز نکرده پاره فرموده و بر سبیل بعضی سخنان، همینطوری یک چیزی گفته که حرفی زده باشد مثلاً نمی‌دانستند دقیقاً این کشور مستقل با کدام مرز زمینی و دریایی با جهان ارتباط پیدا می‌کند مردم عادی برعکس ایشان برای ورود و خروج به کشور جدیدالاستقلال طی‌الارض نمی‌توانند بکنند عرض کنم آیا ایشان معتقدند کشور به ارتباطات جهانی نیاز ندارد؟ سازمان ملل و دیگر مجامع معتبر جهانی هم با خودکفایی کشور را اداره می‌کنند. راستی آیا در آن منطقه، مجلس قانونگذاری و رای مردم و نظام بانکی و اداری که پدیده‌ای غربی است نیاز ندارد؟ یا یک رییس یا لیدر، النهایه تصمیم می‌گیرد بعید می‌دانم به این زودی‌ها این مشکل حل شود؟ گرچه یک چیز را از روی عادت این فرد استقلال‌طلب فراموش نکرده و تاکید فرموده‌ از پول مردم کشوری که از آنجا جدا شده‌اند مفت و مجانی چند تا پالایشگاه چند تا نهاد پول‌ساز چند تا زیرساخت رفاهی و توسعه‌ای بسازند تا درآمد داشته باشد بعد تجزیه شود!! متوجه شدید که زیاد هم بی‌فکر و تامل و تحقیق حرفی نزده ضمناً نفرمودند مردمی که برای زیارت یا دیدار با علما یا برای خرید و صادر کردن تنها محصول کشور جدید قم یعنی «سوهان» قصد سفر دارند باید پاسپورت و ویزا بگیرند یا نه؟ در پایان از خوانندگان و دوستان عزیز استدعا دارد اگر بقیه افاضات ایشان منتشر شد زبان‌دراز را مطلع فرمایند که سوژه طنز کم دارم ضمناً اگر از آدرس سفارت علیا یا کنسولگری آن منطقه هم اطلاعی کسب شد ذیل جواب فوق مرقوم فرمایید. با تشکر فراوان

زبان‌دراز


طنز شماره 550

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/1/31:: 2:12 عصر

یادی از آمیرزا زینل

نرسیده به بازار شهر، آمیرزازینل دکان محقری داشت و کار خیر می‌کرد قیافه‌اش هم ظاهرالصلاح بود و علی‌الظاهر هم حرام و حلال را کاملاً رعایت می‌کرد چنانکه مثلاً در مراسم ختم میت چای هم نمی‌خورد که مبادا حق طفل صغیر ضایع شود یا احدی از وراث راضی نباشند. خدا لعنت کند شیطان را، یک روز معلوم شد قلی‌خان که شعبه دیگر دکان حاجی را اداره می‌کرده به جای قرض‌الحسنه برخلاف منویات نظر آمیرزا پول ربا می‌داده و گاه فرش از زیر پای طفل صغیر می‌کشیده و خانه مقروضان را حراج کرده است. آمیرزا هم ضمن اظهار برائت از وی او را عزل کرده بود و یکی دیگر را خلیفه خود در حجره مذکور تعیین کرد این منصوب جدید هم اول حسابرسی و تحقیق کرد دید اوضاع خیلی بدتر از آن است که به نوشته و گفته درآید! لذا بیچاره گزارش کاملی از اختلاس و ربا و ظلم و تعدی‌های قلی‌خان را تهیه و به عرض آمیرزازینل رسانید. چشمتان روز بد نبیند به جای تنبیه قلی‌خان این یکی تشویق و به امر آمیرزا کتک مفصلی خورد و عزل شد! چرا؟ زیرا... ببخشید برای زبان‌دراززاده فضول این عادت شده مراقب مدیرمسئول آیینه است تا از دفتر تحریریه خارج شود بیاید زیر گوش من خبری بگوید. مثلاً الساعه فرصتی پیدا کرد و وارد شد و گفت خبرداری! شهردار تهران و داستان پر ماجرای استعفایش را هنوز هم به گزارش تخلفات مالی شهردار قبلی رسیدگی نشده است که...!!

زبان‌دراز


طنز شماره 549

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 97/1/24:: 11:56 صبح

روایت نقل تاریخی و بس

محمد مسعود صاحب امتیاز نشریه مرد امروز، منتقدی با قلم تیز و تلخش صاحبان قدرت و ثروت آن روزگاران خاصه پولداران و قلدرانی که او تصور می‌کرد به ناحق به جاه و مال و مقام رسیده‌اند را می‌آزرد البته گاه به فحش و هزل هم متوسل می‌شد که بالاخره توسط شخص نامعلوم مجهول‌الهویه‌ای ترور شد. جالب آنکه همه کسانیکه احتمال دست داشتن در این منتقدکشی را داشتند یا خوشحال بودند و قند در دلشان آب شده بود که با حذف این موی دماغ نفس راحتی کشیدند، سیاه پوش در صف اول مجلس عزا نشسته بر قاتل و پدر مادر قاتل و آمر و دستوردهنده و پول دهنده آن قتل لعنت و نفرین هم می‌فرستادند. القصه از روزی که خودش از زندان و روزنامه‌اش از محاق توقیف درآمد نوشت: زندان و توقیف من و روزنامه بخاطر نقد و فحش‌ها و هزلیات من نیست که همه برازنده و درخور آنهاست اما نه اینکه شما می‌فهمید و از هزل و طنز شاد می‌شوید و دلتان خنک می‌گردد از اینکه دل ملت شاد و خنک می‌شود اینها ناراحت و عصبانی می‌گردند نقل تاریخی بود و تمام. عزت زیاد ببخشید! این زبان‌دراززاده فضول از غیبت سلطان‌الآیینه استفاده کرده و آمده در دفتر سردبیر و سرگذاشته دم گوش من و می‌گوید از چرایی مخالفت و اصرار در بستن تلگرام بنویس تا دل عده‌ای شاد و خنک شود و... اما گفتم بهتر است این هفته از محمد مسعود بنویسم و بس...

زبان‌دراز


<      1   2   3   4   5   >>   >

بازدید امروز: 946 ، بازدید دیروز: 1790 ، کل بازدیدها: 1713091