سفارش تبلیغ
صبا

 

 

طنز شماره 499

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/12/27:: 12:6 عصر

نصیحت ابوالخرد به فرزند!!

ابوالخرد را چون در حالت ضعف موت افتاد نگران بود زیرا «در دانه‌ای» داشت صاحب جمال و کمال که وکالت مردمان ضعیف در محضر قاضی‌القضات شهر همی کرد و داد آنها از اقویا به مدد مردان عدول عدلیه همی ستانید. ابوالخرد وی را در آن حال خواست و نصیحت کرد که جانان پدر این شغل را رها کن و به جای وکالت در دیوان حاکم شو و اگر راه اختلاس ورشا و ارتشا پیشه کردی و چون گرفتار آیی توانم اسباب گشایش ولو با نهادن وثیقه و بهانه عسروحرج و بیماری و فوت همسر فراهم آورم یا حتی راه بیابان و مرز پیش گیر و قاچاقچی کبیرشو که توانم تو را از پای چوبه‌دار هم با لطایف الحیل نجات دهم که خود با دو چشمم دیده‌ام اما اگر در این امر وکالت گرفتارآیی امید رهایی نتوان داشت. پسر گفت: دوستان! پدر درحال نزع است و شعور و عقل از دست داده و در این حالت بر گفتار و نوشتارش چون زبان و قلم زبان‌دراز که خود ام‌الامراض و دائم‌النزع است حرجی نیست. درتاریخ آمده است که این فرزند‌ سال‌ها بود و با عزت زیست ولی از شغلش خبری نداده‌اند که در نسخه اصل بر قسمت نوع شغل چای ریخته شده بود و نسخه بدل هم موجود نیست. والعهده علی الکاتب

زبان‌دراز


طنز شماره 498

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/12/20:: 3:52 عصر

علت شکوه و گلایه روزنامه‌های توپخانه‌ای

پس از اینکه از شدت خشم و اجحاف تبلیغی غش فرموده بودیم و دکتر منع قاطع فرموده که روزنامه از نوع روزنامه‌های توپخانه‌ای مطالعه نفرماییم و برای کسب خبر به سرخط اخبار از رادیو اکتفا فرماییم و کاری به کار برنامه‌های بیست‌وسی و میزهای گرد و دراز سیمایی نداشته باشیم فلذا! منع اکید شد که بچه‌ها هم روزنامه‌های آن‌طرفی نخرند ولی عیال بانو که با فرارسیدن ایام شیشه پاک‌کنی سخت هوادار مطبوعات و نشر و حفظ تمامیت حقوق آنها گردیده به دنبال روزنامه‌های ارزان برگشتی بود تا اینکه با یک بغل روزنامه وارد شد و به تورق و مطالعه پرداخت پس از ساعتی خشمگینانه فریاد تاسف و آه حسرت کشید و با بغض گلو گفت: حیف نفهمیدیم چه دولتی داشتیم از دست دادیم حیف! کشور گل و بلبل، مردمان مرفه، دست دزدان کوتاه، اقتصاد پر رونق، دانشگاه‌ها درحال تولید علم، مدرک مقالات علمی در صف انتشار مجامع و محلات و سایت‌های علمی بین‌اللملی، کسب و کار مردم و بانک‌ها فعال، روسای کشورها هم زنبیل گذاشته بودند جلو کاخ ریاست‌جمهوری برای ملاقات تو صف نوبت بودند، تحریم‌ها بی‌اثر و رابطه پولی با دنیا خوب بود و در میدان فردوسی با دلار معامله می‌کردیم! حیف! ناگهان صدای جیغ بلند شد و اولاد اعم از انات و ذکور حلقه پرستاری از دور بستر ما را برداشتند و جملگی حلقه ماتم گرد والده‌شان زدند. منابع آگاه هم می‌گویند عده‌ای که بر دولت می‌تازند حق دارند که از املاک و پست و زر و سیم نجومی به فرش ارض افتاده‌اند ولی کسی نمی‌گوید بیچاره ما و بانو که ازحرص بیمار می‌شویم!! این است عاقبت زبان‌درازان این شهر و دیار!!

زبان‌دراز


طنز شماره 497

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/12/13:: 1:44 عصر

غلیان آتش خدمت

دیروز عمو جان بر سبیل لطف و انجام صله رحم سری به بنده منزل زدند. حقیر هم که دیدم حال مبارک عموجان خوش است تذکرات لازم به اولاد و اصحاب خانه دادم که حدود را مراعات کنند. دهان‌ها بسته باشد حتی مرغ‌ها و خروس‌ها هم به تفکیک جداسازی و قفس قناری را هم بیرون ببرند که نغمه ناسازش آزارشان ندهند. پس از ورود جناب عمو و تفقد حال حاضران گفتند: خیال نامزدی در انتخابات شوراها را دارند و برای احتیاط نیز اسم بعضی از دوستانشان را در لیست سایه منظور کرده‌اند. بنده به اجبار ضمن تایید، برای حفظ وحدت خانوادگی گفتم در خدمتم که این فرزند کوچکی پرید تو اتاق که منم میام به ناچار دعواش کردم والده بچه‌ها هم به روال همیشگی با اعتراض گفت: درست با بچه صحبت کن حالا که همه می‌روند بگذار او هم برود خودش را مطرح کند کجاش از بچه‌های مردم کمتر است؟ دوباره عموجان با تغیر و عصبانیت صحنه را ترک کردند من هم که دیدم جنگیدن در دو جبهه صلاح نیست عرض کردم باباجان بفهمید که کجا می‌روید؟ ثبت‌نام چه مقام مهمی است که گویا عیال ما هم نفهمیده بود، گفت: آقاجان ببین چطور عشق خدمت جوشان و فوران کرده که دیگه حالا بیست‌تا بیست‌تا نامزد می‌شوند این بچه را هم همراه عموجان بفرست دیدم حرف حساب جواب نداره، رفتم دو کلمه حرف ناحساب و بی‌ربط بنویسم تا خوانندگان آیینه چگونه قضاوت کنند؟

زبان دراز


طنز شماره 496

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/12/6:: 1:32 عصر

سیاست‌ورزی یا ورزشگاه آزادی

خبر خوش سونامی ترامپ موجب انبساط خاطر بعضی از دلواپسان فریادگر گردیده است دلیلش را نمی‌دانم ولی می‌دانم بازی شهرآورد بین دو تیم فوتبال سرخ‌ها و آبی‌ها است. حتما دیده یا شنیده‌اید که در ورزشگاه آزادی موقع بازی دو تیم استقلال و پرسپولیس. این طرف می‌گوید لنگی چهارتایی، اون طرف هم می‌گوید کیسه‌کش شش‌تایی، این‌طرف می‌گوید «هارت»، آن‌طرف هم جواب می‌دهد «پورت»، مثلاً «ترامپ مو قشنگه» می‌گوید گزینه جنگ را گذاشتم روی میز، این طرف هم جواب می‌دهد میز و محتویات آن روی هوا است. تندروان سنا و کنگره و دولت در امریکا نیز اطفال و اذناب خود را همانند عده‌ای درد امن می‌گیرند و از جیب مردمانشان کارخانه‌های اسلحه‌سازی را رونق می‌دهند ما هم بالاخره سخنرانی تندی را که مجدداً توپ را به زمین حریف پس می‌فرستد علم می‌کنیم. اما برگردیم به ورزشگاه این کرکری‌خوانی‌ها یک فایده دیگر هم دارد چون هیچکس به اصل بازی و بازیکن‌هایی که میلیاردها تومان از جیب ملت هزینه‌شان شده و چطور بازی کرده‌اند و چه نتیجه‌ای دربرداشته؟ و آیا بازی فنی و با کیفیت کرده‌اند یا نه، ضمناً چرا کسی به ضعف‌ها و کمبودها توجه نمی‌کند؟ یا آن جوان که گلو پاره می‌کند اما نگاه به شکاف و شکستن سکویی که روی آن نشسته نمی‌کند و یادش می‌رود زمین چمن مناسبی ندارد و هنوز آبخوری‌ها مرمت نشده یکی هم فریاد می‌زند شیر سماور!! ببخشید این قرصهایم که نمی‌خورم الکی و بی‌ربط آسمان را به ریسمان می‌بافم. مقدمه چه ربطی به موخره داشت هیچی. این هم یک روش زبان‌درازانه است و بس.

زبان دراز


طنز شماره 495

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/11/29:: 4:56 عصر

بشارت باد بر ما که شیخ شورا هم مهندس شد

این روزها شاهد تحرک بی‌سابقه در میان بعضی از اعضای شورانشینان شهر هستیم، چشم‌ها چیزهای نادیده می‌بیند یعنی سخن از اطعام طعام، پدر ایتام، شوی بیوه زنان و همیان نان و خرما بر پشت، بدره زر در جیب که سراغ فقرا و پایین شهریان می‌گیرند تا آن یکی دینداران را جلب و دیگری بیماران را مداوا تا دفاع نمودن از حقوق مردم و نقد مبلمان شهری در تریبونهای عمومی. شنیده می‌شود حتی خطر استیضاح زیر گوش شهردار آژیر خطر می‌کشد و آن مقام با زیرکی و سیاست پل‌ها را مرمت و با توسعه کوچه‌ها و خیابان‌ها چشم‌ها و ذهن‌ها را جای دیگر می‌برد! یکی از شیوخ شورا گاه که مستمعان پای منبر سرحال باشند با آب و تاب پاسخ منتقدانی می‌دهد که با مدرک و دلیل از عملکرد عده‌ای انتقاد نموده‌اند. راوی می‌گوید: احدی از شیخین شورا با همان هیبت وصولت وعظ و خطابه بر دوچرخه می‌نشیند، رکاب می‌زند سپس جفت پا به عالم مهندسی می‌پرد و از عدم استاندارد ساختمان‌های شهر می‌گوید. یکی دیگر از اعضای شورا در هنگام افتتاح زیرگذر برای اینکه در قاب عکس باشد چنان گردن کشیده که راویان اخبار و طوطیان شکرشکن شیرین گفتار روایت کرده‌اند دو روز از درد آن موضع خواب نرفته است و گفته شده یکی دیگر آنقدر خود را با فشار نزدیک قیچی به دستان افتتاح رسانده که قیچی بر پهلویش فرو رفته و مجروح شده. آن بانوان هم گله که افتتاحیه مردانه است پس ما چه!!؟
ای خوشا به حال مردمان این شهر
خلاصه این شور و تحرک شوراییان چنان بر چشم و بر دلها نشسته که شاعری سروده است
باز این چه شورش است فتاده در خادمین شهر
غوغای خدمت به پا کرده در دل ارباب دهر
 و دیگری گفته
کدام صور بردمیده که شورای شهریان
از خواب پریده و بسته کمربند بر میان
گرچه عقلاً می‌دانند و پوزخند می‌زنند اما این زبان‌دراز کم‌خرد در تحیر همچنان باقی مانده است!!

زبان دراز


طنز شماره 494

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/11/22:: 12:32 عصر

ماجرای امیری از امیران شیخ دیپلمات

شبی از شب‌های طولانی زمستان زبان‌دراز در عالم رویا دید پهلوون‌ها در یکی از سرگذرهای شهر بیکار شده، نشسته بودند و درباره اوضاع مملکت «گف» می‌زدند و اینکه باید به زندگی مردم برسند چون وضع قوت و روزی خیلی خرابه! در این گف‌وگفت «قلی» درحالیکه پاشنه گیوه را کشیده بود و نفس‌زنان خودش را به پهلوون‌ها رسوند و گفت: حسابش را رسیدیم و او را آوردیم پایین. پهلوون، دستی بر سر و صورت خود کشید و گفت: کی؟ کجا؟ زبانت یک دقیقه در دهن بگیر، نفسی بکش، بعد خوب توضیح بده ببینم: چی شده؟ گفت: به‌جون پهلوون، بچه‌ها حالشون را گرفتند. امیری از امیران حکومت آمده بود مسجد جامع، درباره کارهای دولت می‌گفت که اول یکی فریاد زد آی نفس‌کش، دیگری هم که جوگیر شده بود و خواست کم نیاره نگاه این طرف و آن طرف کرد هیچی دم دستش نبود مهر را پرتاب کرد خلاصه بقیه بچه‌ها هم همراهی کردند. در عالم خواب داد و فریاد زدم و گفتم آیا رسم جدید مهمون نوازی است یا از مستحبات بین دو نماز است که جدیداً مد شده...؟ در این هنگام پهلوون بزرگ سری تکان داد و یواشی گفت خوب نشد. چه کنیم؟ پهلوون کوچیکه گفت می‌گوییم: ما نبودیم. جواب داد: مثل روز روشن است که کی بوده بهتره بگیم امیر حکومت «خالی بسته» آمار و ارقام دروغکی داده مردم عصبانی شدند حقش را گذاشتند کف دستش. قلی که نفسش چاق شده بود گفت: رخصت! پهلوون نفرمایید! خنده‌مان می‌کنند و می‌گویند اگر با گفتن دروغ و «خالی بستن» باید سنگ و مهر به دولتی‌ها زد در مقایسه با زمان پهلوونی و میانداری ما باید به سوی «اوسا محمود» و نوچه‌هاش شیر کوه یزد پرتات می‌کردیم یا همون «هسته‌ای» که دانش‌آموز دوره راهنمایی ساخته بود می‌آوردند «ارگ محمودیه» و همانجا می‌ترکوندند یا توباغ خونه‌های هزار متری زیر «هاله نور» حبسش می‌کردند. همهمه شد هر دلاوری حرفی می‌زد و... ناگاه صدای سرکار خانم رئیس خانه را شنیدم که می‌گوید: فرزندم! پدرت را بیدار کن چرا این‌قدر خروپف می‌کند بازهم داره هذیان می‌گوید، وقت رفتن مدرسه دیر شد ناگاه بیدار شدم و با خود گفتم: باید بروم سرکار دیگر فرصت خواب نیست. عزت زیاد، رخصت.

زبان دراز


طنز شماره 493

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/11/15:: 12:42 عصر

پیشنهاد در حد وسع «زبان‌دراز»

از آنجاکه هرجای دنیا اتفاقی می‌افتد از مقدس‌ترین سرزمین‌ها تا اماکن سیاحتی و تفریحاتی با طعم معروف منکراتی یا به وجود آمدن هر نوع حادثه اعم از سیل، توفان، زلزله، انفجار یا حرکت جرثقیل، به هر حال یک ایرانی را می‌توان یافت گاهی که در داخل کشور در عین بحران بی‌آبی و خشکسالی که گاه با عطسه‌ای از آسمان سیل راه می‌افتد و «ستاد خشکسالی» به «ستاد بحران سیل» تبدیل می‌گردد، زبان‌دراز پیشنهاد می‌کند وزارتخانه‌ای به‌نام وزارت (بُحرماس) ایجاد کنند و در استانها نماینده آن در حد یک مقام اداری باشد. آه! ببخشید که «بحرماس» را توضیح ندادم. «بُحْر» مخفف بحران و «ماس» هم ماست مالیزیشن ضعف و اهمال مدیریت یعنی همان که در قدیم می‌گفتند «ماله مالی» یعنی عدم پیش‌بینی خطر و بحران. همچنین اضافه می‌نماید: اهم وظیفه این وزارتخانه در مرکز و در استانها هم با صدور اطلاعیه و سپس تکذیب کردن آن و نهایتاً منکر شدن هر نوع سانحه‌ای ‌باشد و در صورت غیرقابل انکار بودن پرتاب توپ تقصیر به زمین و زمان و نهایتاً اعلام خطای انسانی آن هم بیشتر مقصر اصلی خود «مرحومان» حادثه باشند، ضمناً خواهان برخورد با شایعه اندازها هم بشوند. امیدوارم این پیشنهاد مششع مورد عنایت واقع گردد و پاداش زبان‌دراز پیشنهاد دهنده طرح هم فراموش نشود.

زبان دراز


طنز شماره 492

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/11/8:: 10:33 صبح

توافق و تفاهم جدید!!

اگر اهل مطالعه صفحات اجتماعی نشریات کاغذی باشید یا تفحصی در دنیای مجازی کنید. این روزها از رخت بربستن تفاهم و توافق و سازش و درک متقابل در خانواده و مدرسه و جامعه و بین نسل‌ها صحبت فراوان است. اما زبان‌دراز که مانند بعضی از خطبا و سخنرانان منتقد دولت در همه رشته‌ها اعم از اقتصاد و هوافضا و سیاست و طبابت و قراردادهای نفتی و... استاد مسلم می‌باشد و هم‌چون کلیه موارد در همه زمینه‌ها توافق و تفاهم فحص و جستجو و مداقه و مطالعه کرده به این نتیجه رسیده است که در موارد زیادی عدم تفاهم و توافق دیده می‌شود اما در یک زمینه تفاهم و توافق رو به رشد دیده شده است، و آن طلاق تفاهمی است که زوجین اگر در بیشتر ایام زندگی مشترک توافق ندارند در ندیدن روی مبارک یکدیگر به توافق کامل رسیده‌اند و به طلاق توافقی گردن نهاده‌اند. البته زبان‌دراز در ادامه بررسی‌هایش سرنخهایی از توافق و تفاهم بر سر سفره ملت در پشت پرده هم به‌دست آورده که چون بر روی پرده نوشته شده بود (ورود اغیار ممنوع!!) در این باره نمی‌تواند اظهارنظر ‌کرده و منتظر فروافتادن پرده‌ها آن هم با اراده دلسوزان می‌نشیند. تا خوانندگان آیینه به چه تفاهم و توافقی برسند خدا آگاه است.

زبان‌دراز


طنز شماره 491

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/11/1:: 3:0 عصر

تخیلات آب‌وهوایی!

این مکالمه در سالها بعد انجام خواهد شد! و از پدر و پسری می‌گوید که درحال دیدن آلبوم عکس هستند!
پسر: باباجان اینکه دایره شکل است و دسته داره اسباب بازی است؟
پدر: نه پسرم، چتر پدر خدابیامرزم هست.
پسر: تا حال نگفته بودی بابا بزرگ چتر باز بوده است!
پدر: چتر باز کدومه، این وسیله‌ای بوده برای اینکه مردم در موقع بارندگی خیس نشوند
پسر: باران! باران چی بوده؟ نکنه این «باران» دختر همسایه را می‌گی؟
پدر: ای پسره بی‌سواد، باران که درباره آن در کتاب تاریخ علوم آمده نوشته است که از ابر می‌باریده شاعر هم گفته باز باران با ترانه! با گهرهای فراوان می‌چکد بربام خانه!
پسر: «ترانه» که با خاله رفت بیرون!
پدر: ترانه؟! هیچی پسرم! زیرلب با خود می‌گوید (بیشتر پیش بروم قضیه منکراتی هم می‌شود چون می‌گوید مثال بزن! ترانه! شادی! خوشحالی! چطور این‌ها را به او بفهمانم!)
پسر: باباجان قدیم‌ها خیلی پولدار بودید که برف شادی همه جا می‌پاشیدید؟؟!
پدر: کو؟
پسر: عکسی نشان پدر می‌دهد
پدر: درحالیکه می‌خندد می‌گوید نه عزیزم این هم مثل «باران» از ابر می‌آمد البته وقتی هوا سردتر می‌شد و سوز و سرما بیشتر می‌شد.
پسر: بابا جان! سوز و سرماچیه؟
پدر می‌گوید: پسرم ببخشید اینها درس تاریخ است و من بلد نیستم! مانبودیم!
بعد پدر می‌گوید بچه‌ام درست می‌گوید حقیقتی است برف و باران که هیچ! نخواستیم! کمی هوس سرما کردم.

زبان دراز


طنز شماره 490

ارسال شده توسط هفته نامه آیینه یزد در 95/10/24:: 9:57 صبح

ماجرای قطع گاز توسط کشور برادر

باز اول صبحی اخوی را درحال ترنم صبحگاهی آن هم بی‌عصا دیدم خوب که گوش دادم دیدم به سبک زمزمه مثنوی‌خوانی زیرلبی می‌خوانند
کنی قطع گاز خانه‌ها و چو گازت قطع کنند
بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست
گفتم: اخوی چه شده؟ گفت: بازهم یکی از برادران شرط رفاقت را سربزنگاه ادا نکرده. پرسیدم: برادر روسیه را می‌فرمایید گفت: نه یکی از نوچه‌هاش بوده گویا قبض گاز آورده بودند دم در دولتخانه شیخ دیپلمات. دولت هم پول قبض را نداده اخطار کردند چون آه در بساط نبوده که بدهد آنها هم در عین رفاقت وانت و عمله و آچار و بیل و کلنگ مثل ادارات آب و برق و گاز خودمان که گاهی چریک‌وار یورش می‌آوردند، آمدند خیلی دوستانه شیر گاز را بستند و گفتند پولش را که با جریمه قطع و انعام کارگران دادید دوباره وصل می‌کنیم همین و بس!!
 گفتم اینکه اخوی سرخوشی نداره جنگ چپ و راست و اصلاح طلب و اصولگرا نیست مشکل ملی است گفت من کار به اینها ندارم دولت که تو دست‌انداز بیفتد کیف داره!! دوم! روسا که دستور قطع می‌دهند بفهمند مردم ندارن که نمی‌دهند اگه داشتند که حرام‌خور نیستند که فکر کنند اینها مجانی است زبان‌دراز می‌خواهد بگوید: ندارند که بدهند.

زبان دراز


<   <<   6   7   8   9   10   >>   >

بازدید امروز: 470 ، بازدید دیروز: 733 ، کل بازدیدها: 1348239